کمی تا قسمتی خداحافظی!

نوشتن رو همیشه دوست داشتم، حالا هر جایی که باشه، انگار که روحم رو آرام میکنه، شاید کمی از این خانه دور باشم، بی هیچ دلیل موجهی حس نوشتنم در این فضا کم شده، نوشتن در این خونه برای همیشه شد یکی از بهترین تجربه های زندگیم، فراز و فرود های زیادی از زندگی من رو در خودش ثبت کرد، دوستی های بسیار نابی رو نصیبم کرد و لذت بردم از اینکه غم و شادی های زندگی معمولی یه آدم معمولی رو در خودش جا داد، دلتنگش خواهم ماند

خواهم نوشت شاید وقتی دیگر، شاید جایی دیگر

پ.ن: دوستان همیشه همراهم خبرم کنند اگر دوست داشتند احتمالا مرا دنبال کنند.

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥
تگ ها : من ، تغییر


 

آفاق را گردیده ام، مهر بتان ورزیده ام، بسیار خوبان دیده ام،اما تو چیز دیگری!

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٢
تگ ها :


 

دراز میکشم روی مبل، کامپیوتر روشنه و این آهنگ* داره روحم رو نوازش میکنه، دگمه ی ریپیت رو میزنم تا هزار بار دیگه بخونه برام...

صورتم خیس شده، راستی چند وقته که دیگه از انبوهیِ حجم دلتنگیم گریه نکردم؟ آخرین بارش رو یادم نیست؟ از کی رفتم پشت نقاب یه مامان ملوس برای یه آدم کوچولوی تپل ؟چی شد که من اینقدر صبور شدم، چه شد که من یهو این همه بزرگ شدم، آیا لازم بود این میزان از حجم بلوغ ....

به مفهوم خانواده فکر میکنم، به بزرگترین بغض زندگیم، انگار هیچ وقت با هم نبودیم همین شد که منِ زنِ گنده همیشه دلتنگم، آه درس آه کارِ بابا آه دوری آه درس آه دانشگاه آه زندگی تو خوابگاه آه دل پاره پاره آه ازدواج خیلی زود آه درس داداش آه درس بابا آه دوری آه خارججججججججج آه باز هم خارج تر آه بار هم دورتر آه ...

شهرام شکوهی هم با این آهنگش روح بی تابم رو مجنون تر می کنه

** از مجموعه روزهایی که دلم برای خودم میسوزه...

پ.ن: ای دادرس ای فریادرس ای خدا ای انرژی ای هر چی که اسمت هست و هنوز ته دلم یه کورسویی ازت هست، آخه من با این میزان از خبر بد و درد برای وطنم چه کنم؟ لامصب یادت رفته ایرانِ من رو، بابا بیدار شو دارن و داریم میمیریم لحظه لحظه ، تا کی خبر بد و تلخ و آدم های تلخ تر....

* http://www.youtube.com/watch?v=klYj6WzXxlI

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٩


مادرانه

روزانه های نسبتا ثابتی داریم با هم، به طرز اعجاب انگیزی حس زندگی و تکاپو و شعف دارم از همین روتین های ساده.

بخش تغذیه هنوز به طرز چشمگیری اولویت کاریم هست، کلی مطلب خوندم که معتقد بودند که تا ٢ سالگی بهداشت غذایی و رژیم مناسب غذایی کودک مهمترین رکن رشدش هست، حجم زیادی از وقتم رو میذارم برای اینکه چی مناسبه برای رشد و چی خوبه و چی بده و چی رو چطور درست کنم و این صوبتا!

هر شب وقتی بعد از یه روز خوب با هم داشتن وقتی روی پام دارم تکونش میدم تا بخوابه پر میشم از حس خوب زن بودن، حس شور زندگی و اینکه لایف ایز بیوتیفول...

حالا اینا رو تیتر وار برای ثبت آینده بذارم اینجا( هر چند تو دفتر قهوه ای سوخته ای که بهترین دوستم قبل آمدنم بهم هدیه داد می نویسم براش):

* دندان ۵ و ۶ ( دو تا بالا) و ٧ و ٨ ( دو تا پایین) با هم در حال درآمدن هستند، هنوز پروژه دندان در آمدن بسیار دردناک و به همراه آب ریزش دهان زیاد هست، دکترش میگفت بهتره یه موز رو توی فریزر بذارم تا یخ بزنه و بعد بهش بدم تا درد لثه اش رو کم کنه.

* یوتیوب با کانال کودکان ناجی امر غذا دهی ما هستند و من مراتب تقدیر رو دارم از دست اندرکارانش.

* یاد گرفته که چطور درِ گیتِ آشپرخونه رو باز کنه و واقعا جالب میشینه و گیره پایینش رو هم با حوصله باز میکنه و با لبخند در واقع به ریش من میخنده !

* هنوز از راه رفتن خبری نیست ولی کنار میز و تخت رو میگیره و با سرعت حرکت می کنه و اگر یه خوردنی دستش باشه تا جد ١ دقیقه بدون کمک می ایسته.

* سعی می کنم روزی ۵٠٠ میل شیر رو بهش بدم، آب رو خیلی دوست نداره، آب میوه هم نه زیاد

* اسنک های جدیدی که بهش میدم:

_ مخلوط هویج، اسفناج، بروکلی، پارسنیپ( نمیدونم آیا همون زردک هست یا نه) پخته + چند تا بسکویت و شیر

_ مخلوط زردآلو، شلیل، موز و چند بسکویت دیجستیو ( که سبوس بیشتری داره)

_ مخلوط بروکلی، هویج، سبزی به اسم (pak choi)، و سیب زمینی باز هم به همراه بسکویت( به علت عشق وافر پسرک)

_ آسیاب شده آجیل بی نمک ( گردو، بادام هندی، فندق، بادام) + کشکش آسیاب شده رو با مثلا موز یا انبه له شده بهش میدم

_ مخلوط سیب، انبه، خرما، خامه و زرده تخم مرغ

* هنوز بین ساعت ١١ تا ١٢ میخوابه و من واقعا هنوز در عجبم از اینکه دوستانم میگن بچه هاشون ٧ یا ماکزیمم ٨ خوابند، واقعا روند خسته کننده ای هست

* کماکان در برنامه های بازی گروه سنی کودکان شرکت می کنیم هفته ای ٢ ،٣ بار، حس می کنم خیلی موثره در روحیه اش، هر چند به قول دکترش بچه ها تا سن ٣ سالگی بیشتر با خودشون بازی می کنند و بازی های دست جمعی رو دوست ندارند ولی همین حجم زیاد اسباب بازی و بچه ها هم در روحیه اش موثره.

* هنوز از دریچه وب کم می بینه که این که فرفریه و داره از خوشی جیغ میزنه و بوس میفرسته مامانیشه و اون یکی که شبیه کودکی خودشی و تا میرسه به کامپیوتر وصل میشه تا ببینش دایی بزرگست و اون یکی که عینک داره هی میخنده و با تمام وجود نگاهش میکنه دایی کوچیکه و اون که تپله و گرده و من اینجا دلم غش میره براش تک خالست، و من مطمئنم و دلم می گیره که اینقدر دیر و دوریم که برسه بهشون نخواهد شناختشون...

پ.ن: اینو برای خودم اینجا مینویسم که یادم باشه جمعه وقتی وزنش کرد و گفت ٢٠٠ گرم کم کرده خیلی غم اومد ته دلم، این اولین بار بود که تو این ١۵ ماه منحنی رشدش اومد پایین، باور کن غم اون روزم رو یادم نمیره، پسر این گرم گرم هات برای من خیلی با ارزشه...

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها : مادرانه


 

بوی بسکویت پیچیده توی خونه، کارِ خودمه، جدیدا زدم تو خط شیرینی پزی، خیلی روحم رو نوازش میکنه، کلی کاتر های مختلف از شکل قلب و عروسک و ماه و ستاره و .. گرفتم، وقتی بعد از یه تلاش و یه استرس که حالا نتیجه کار چی میشه بوی خوب شیرینی یا کیک میپیچه تو خونه، وقتی اولین مشتریش پسر تپلوی منتظر پشت درِ آشپزخونه ست، وقتی می بینی درست شبیه عکس دستورش دراومده خیلی لذت بخشه

شب مهمون دارم، یه آبگوشت مشت درست کردم، آخرش هم نفهمیدم فرق آبگوشت با دیزی چیه، ولی ذهنم رفت به دیزی آبان همون که که نزدیک خیابون کریم خان بود، همون که لیوان دوغ هاش خیلی بزرگ بود همون که خیلی خاطره دار بود...

یه وقتایی مثل الان پرم از حس خوب زندگی

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠
تگ ها : همین جوری


 

از قالب داشتن فراریم، از اینکه اسیر یه حصار بشم به اسم قالب، نمیدونم چطور منظورم رو مکتوب کنم، اینکه یه مدت یه آدمی رو از روی نوشته هاش میخونی می بینی همیشه وه مشه خوشبخته و شاد و بی غم، یکی دیگه همیشه و همیشه غمگین و افسرده و بی امید، دیگری عصیان پر دائمی و مبارز با هر نوع ساختار و دیگری ..

حس می کنم همه ی آدمها مخلوطی هستند درهم از همه حس ها، نوشته های قدیمم رو میخونم به این فکر می کنم که آیا من هم ناخودآگاه اسیر قالب متصلب بوده ام یا نه؟

شاید یکی از دلایلی که بعد از مدت های زیاد اسم وبلاگ رو عوض کردم همین مسئله بود، خوشبختیِ قلب من انگار تبدیل شده بود به یک قالب محتوم که سایه انداخته بود رو وجود من، به این فکر می کردم که درسته که وقتی من می میرم از خوشی و پر میشم از حس های خوب با پسرک و مست میشم از لحظه های دونفره با بابای پسرک و  همیشه و همیشه به تنها مردی که به عنوان همسر نگاه کردم و دوستش داشتم او بود و او بود و یا یه موفقیتی بدست میارم درسی و غیر و درسی خب اینا میشن نمادهای خوشبختی، ولی آیا زمان هایی که کم هم نیستند و حس می کنم به آخر خط رسیدم، حس خستگی و ضعف و سر درگمی دارم، گاهی روزی صد بار بی دلیل و با دلیل به خودم لعنت میفرستم که چرا و چرا زود ازدواج کردم و چرا و چرا این همه غریبم و چرا و چرا اون همه ماجرای سخت سر بچه داشتم و چرا و چرا این رشته این حوزه ی کاری و ...  دوست دارم همون لحظه بشه آخر این عمرِ من، حس میکنم این قالب خوشبخت بودن زیادی نافرم و اضافی میشه.

برای همین دوست دارم به پسرک هم قالب اضافه ای تحمیل نکنم( این مسئله منافاتی نداره با مسائل تربیتی و ارزش های خانواده) اینکه قالب بچه درسخون بچه با ادب بچه تیزهوش و .. بشه یه اسارت سختی که درد داره ازش رها شدن.

 

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
تگ ها : تربیت ، تغییر ، من


 

برف میاد، یه کاسه پوریج* داغ و با دو قاشق عسل کنارمه، اتاق تاریک و پسرک بعد از کلی شیطونی در کلوپ مخصوص بچه ها خوابیده

چه خوبه که تیر چراغ برق نزدیک این پنجره ست، اینطوری واضح تر میشه دید دونه های برف رو...

به خیلی چیزا فکر می کنم، به اینکه چرا من آدمِ گذشته هام، چرا روحم آزاد نمیشه از خوب و بد روزهای رفته،

به اینکه چه خوب میشه زودتر سامان بگیرم، چه خوب میشه نتیجه جلسه فردا مسرت بخش باشه برام و از این دو راهی یا چند راهی بیرون بیام

به این فکر می کنم که به قول کیوانِ خوش قلم "نروییدن این بذرها گناه کی بود؟ گناه من؟ گناه تو؟ گناه این زمین؟ یا گناه این سرزمین؟"

به این که دوستی های این ور آبم هیچ وقت اونجور که میخواستم بهم نچسبید، خونه هم رفتیم و خندیدیم و خوش بودیم ولی نمیدونم چرا هنوز وقتی میخوام یه گپ صمیمی بزنم میرم سراغ ایمیل به رفقای قدیم

به این که چه بوی خوبی میاد از خورشت کدوی شام

به این که یه دل دارم رو رنده، یه خواهر دارم که با سرعت نور داره بزرگ میشه و من نمیخوام بپذیرم این همه فاصله رو، قبول کن فاصله ی فیزیکی به مرور فاصله روحی هم میاره قبول کن ...

به این که اعصابم خرد شده از دست این بنگاه پشت گوش انداز  که برای هر مشکلی صد بار باید باهاش تماس گرفت و انگار که هر جا برم آسمان همون رنگه برام

...

چه برفی میاد، چه خوبه که در این ساعت روز تو این تاریکی و سکوت باریدن برف رو نگاه می کنم، هر چند میدونم شازده داره بیدار میشه و این سکوت ناپایداره...

*poridge

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢


 

روز پر کار و پر استرس و پر خستگی و پر از سوار شدن های مکرر به اتوبوس و قطاری داشتم، شاید دریچه ای رو به آینده، شاید دوباره تبدیل شدن به هویت قبلیم، شاید رسیدن به هدف دوست داشتنی

هنوز راهش پر از گره است، کامل که شد میام مفصل میگم.

پ.ن برای خودم: امروز سخت ترین روز بعد اجتماعیِ من بود، خیلی سخت، نمیدونم نتیجه اش چه خواهد بود ولی سخت بود زیادتر از اونچه تصور داشتم

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۱


 

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها : من ، مسیر زندگی


 

بعد از مدت ها یه برف اساسی اومد و نشست و تبدیل شد به یخ

بعد از مدت ها خورشت آلو اسفناج درست کردم

بعد از مدت ها تنهایی لم دادم و دو روز پشت هم فیلم دیدم

بعد از مدت ها یه دل سیر کتاب خوندم و کیف کردم

بعد از مدت ها بی استرس و بی دغدغه با یار بودم و بهش چسبیدم و وقت صرفا دو نفره داشتیم

بعد از مدت ها دو روز پشت هم تو خونه حبس شدم به خاطر یخ و هی به کانادا و برفش و زندگیش فکر کردم

یه مدتیه خیلی زندگی رو دوست دارم

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
تگ ها : من ، همین جوری


 

خیلی وقته میخوام بنویسم، از این همه عدم تعادل در رابطه بین خانواده هامون، از اینکه یه رابطه سرد و بی روح و دو دو تا چهار تایی این سال ها باعث شده این روزها من خیلی احساس بد داشته باشم به زندگی، آدم اهل حرف زدنی نیستم، هیچ وقت حتی به خانواده ام هم نگفتم که این همه سال چقدر دلگیر بودم از این رابطه سرد خانواده همسر با ما ولی از وقتی این کم گذاشتن ها به پسرک هم رسید حس میکنم دلم پر شد از این همه حس بد.

کاش فقط بعد اقتصادی قضیه بود( هرجند میدونم که از اون لحاظ هم بهانه هست) ولی مشکل اینجاست که در ادبیات آنها مادری یعنی فقط زاییدن بچه، بعدش دیگه با خودشه.

من دلم گرفته از این همه تفاوت، از اینکه تا وقتی ایران بودیم سطح محبت های طرفین بشدت با هم اختلاف داشت، آمدن خارج از ایران هم این روند رو ادامه داده و باید بگم افزایش داده، دلم میگیره از اینکه دوستام از کادوهای مادرشوهر و پدر شوهر برای خودشون با بچه شون حرف میزنند، از تلفن و تبریک مناسبت ها، از آمدن و سر زدن( ناراحتیم وقتی بیشتر میشه که یادم میاد که ایران هم که بودیم به تعداد انگشتان ١ دست هم برای سر زدن به ما نیامدند تهران)، حالا کمک های مالی به بچه و این حرفا در شرایط دانشجویی هم که دیگه بی خیال...

از این بیشتر ناراحتم که متاسفانه این دلگیری ها در رابطه بین ما دو تا هم اثر داشته و گاهی هوای رابطه رو ابری میکنه.

پ.ن: امیدوارم سال جدید سالی باشه که بتونم این حجم بزرگ دلگیری رو از درونم کاهش بدم.

پ.ن ٢ : ممنونم از همه نظرات خصوصی و غیر خصوصی، گپ خوبی بود

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها : غُر ، خانواده


 

حس می کنم یه لایه از تعفن کشیده شده به یکسری اخباری که میخونم این چند ماه، یعنی به حدی عیر قابل باور، مضحک و زشت هستند که حس مشمئز کننده ای به آدم دست میده.

من رسما کم آوردم، من رسما آب شدم وقتی با داداش کوچیکه حرف زدم، یه غمی تو صداش بود که دلم لرزید، انگار یکی دو دستی منو گرفت و چند بار تکون داد، گفت یهنی تو میگی چی میشه؟... من نمیخوام خواهر برادرم اینقدر حس بد رو در سن نوجوانی تجربه کنند، من نمیخوام خودم اینقدر حس بد رو تجربه کنم و هی بخوام شرم رو بذارم بمیرم راحت شم، من نیمخوام داداش بزرگه اصلا مزه قبولی فوق لیسانسش رو نفهمه از بس اوضاع دانشگاه ها خر تو خر بود و هست، من نمیخوام پسر تپله اینقدر وسط آهنگ های اولد مک دونالد شنیدن هی صحنه تظا.هرات و شع.ار و دعوا ببینه، من نمیخوام تو این روز دلگیر دلم اینققققققققققققققدر گرفته باشه، من رسما دلم مچاله شد از غم برادر کوچیکه و برادر کوچیکه های دیگه...

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
تگ ها : ایران ، خانواده


 

حرف زیاده برای نوشته شدن، انگار از انگشتانم کلمه میباره ولی اینکه کجا دارن این همه حس و حال و کلمه مکتوب میشند رو خودم هم نمیدونم.

تیتروار:

* شب یلدا خوب بود، هر چند با یه پیش زمینه دلگیر، اینکه من خیلی دوست داشتم برای اولین بار به کامیونیتی ایرانیان اینجا بریم وببینیم اصلا چه خبره و همسر محافظه کار مخالفت کرد و من هم اصلا دیگه حوصله ی بحث های کش دار رو نداشتم و مثل همیشه خودم شدم بانی جشن و خوشی های ساده، یه میز ساده بی هندونه و انار( چند مغازه رو که گشت نداشتند)، آجیل و حافظ و گز و بادام هندی با پوست و پفک و چیپس و یه کیک موز و خامه خانگی پز و یه عالمه غذاهای خوشمزه ی خانگی پز و یه پسر گرد وسط میز و دو تا دوست و یه نی نی ١ ماه و جیغ و گریه نی نی ١ ماه و یه غزل نصف کاره از حافط و یه سایت عالی برای دکلمه غزل ها و چند تا عکس شد یه شب خیلی خوب برامون

....

ولش کن بقیه رو بعدا میگن، امروز از بس نگرانم از اخبار دردناک ایران که حس نوشتن نیست، دلم خیلی آشوبه...

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
تگ ها : یلدا ، ایران


 

خیلی وقت بود که میخواستم در باره موضوع مذهب و اخلاق چیزکی بنویسم، شاید بیشتر از حال و هوای جدید خودم، شاید چکیده ای از همه چیزهایی که این مدت خوندم و شنیدم و دیدم و نتیجه اش این شد که منِ جدید متولد شد، منی که بیشتر دوستش دارم، حس می کنم کمی از حصار تعصبات گسترده بیرون اومدم و دنیا رو وسیعتر می بینم، درست مثل یه پوست انداختن، که باید قبول کرد هم دردناکه و هم تحملش از اطرافیان هم سخته!

فکر میکنم اخلاق حس آرامش بخشی میده به زندگی، خارج اینکه من خوبم و بقیه همه بد، حسی که تو رو نه تنها رو در رو با بقیه قرار نمیده بلکه میتونه اشتراکات رو هایلایت کنه و حس خوبتری بهت بده،

من یه نمونه میگم شاید بهتر حسم رو توضیح بده، چند وقت پیش برنامه ای رو از تلویزیون نگاه می کردم که یه دختر ١٨ ١٩ ساله انگلیسی (بدون اینکه تا آخر برنامه مشخص بشه دینش و اعتقاداتش چی هست) از طریق یه سری برنامه های خیریه پول جمع میکرد و در یکی از روستاهای اتیوپی برای بچه ها مدرسه درست کرد، برای این کار چه تلاش هایی کرد تا مقامات محلی رو آگاه کنه اصلا به ضروروت داشتن مدرسه! و اجازه و همین طور تشویق و راضی کردن خانواده ها به ضرورت تحصیل و این حرفا، خلاصه من همه ی قسمت های برنامه رو دنبال کردم و واقعا پر شدم از حس خوب، حالا نشون میداد که دختره وقتی میاد انگلیس که پول جمع کنه برای ادامه ی کار در جاهای مختلف جشن خیریه ی ساده برگزار میکرد مثلا آواز میخوند،  نقاشی میکرد میفروخت، میرفت کار میکرد و از این کارهای ساد ولی قشنگ.

حس کردم اگر پسرک با این مفهوم که همه ی آدما رو دوست داشته باشه و سعی کنه خوشحال کنه آدم ها رو آشنا بشه خیلی حس موفقیت میکنم، اینکه این دوست داشتن رو در قالب کمک و تزریق انرژی مثبت به محیط اطرافش نشون بده من خواهم مرد از خوشی!

اعتقاداتش هم در حریم خصوصیش داشته باشه، بی هیاهو و تظاهر و به زور همه رو شبیه خودش کردن و هیجان

مهم اینه که به آدمها حس خوب منتقل کنه حالا چه فرقی میکنه که در حریم خلوتش با معبود با چه زبانی و به چه روشی عبادت میکنه

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٩
تگ ها : اخلاق ، تربیت ، من


 

از مجموعه نوشته های فکر افزا:

http://sabokvazn.persianblog.ir/post/72/

http://sayehnevesht.com/?p=78

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦
تگ ها : همین جوری ، لینک


 

دیروز از اون غروب های سرد خوشمزه ای بود که "بوی قرمه سبزی" میدن، همون ها که لازمه اش یه هوای گرگ و میش سرده، در یه غروب پاییزی یا زمستونی، فرقی نمی کنه خسته باشی از کار یا دانشگاه یا حتی یه پیاده روی ساده، ولی ته دلت ذوق داری که الان میری به جایی که مامانی خاله ای مادربزرگ نرم و مهربونی منتظرته و شام هم قرمه سبزی داری با ته دیگ و حرف و حرف، من به این برش از زندگی میگم غروب هایی که بوی قرمه سبزی میدن، همه مسیر تا رسیدن به خونه این بوی خوب رو حس می کنم، هر چند سهمش تو زندگیم شاید به اندازه انگشت های ١ دستم هم نشد هیچ وقت...

دیروز به فاصله یه قاره، ساعت پنج، سرمای مطبوع، یه کالسکه ی آبی، "یه غروب با بوی قورمه سبزی"، بی مامان بی خاله بی مامان بزرگ نرم و مهربون

پ.ن: دوستانی که این غروب های خوشمزه رو دارید لطفا قدرش رو بدونید!

 

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤
تگ ها : همین جوری ، من


 

ای مرگ بر من اگر باز هم با دنبال کردن اخبار ایران این دل آشوبه ام رو افزایش بدم!

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٢


 

همه جا پر شده از رنگ های قرمز و طلایی، پر بوی کریسمس، جعبه کادو و روبان و لباس بابانوئل، پره درخت های تزیین شده زیبا، امسال خوب می فهمم که چقدر تغییر کردم، من هم پر شدم از بوی خوشی این روزها، امسال پسرک هم با بابانوئل عکس انداخت، بر خلاف تصورمن که ممکنه از ریش های بلند سانتا بترسه با لبخند بغلش رفت، در ضمن به عنوان یه هویت مستقل ٢ بار هم اسمش رو صدا زدند و از بابانوئل کادو گرفت با کارت هایی به اسم خودش.

من خوشحالم این رزوها، از این همه انرژی مثبتی که در فضا موج میزنه، از این همه رنگ قرمز و شاد، از اینکه پسرک دارای هویت مستقل شده و به اسم خودش هدیه و کارت میگیره.

من امسال پرم از آرزوهای خوب، حس های خوب، اهداف خوب برای سال جدید، هر چند که ماشینمون رو دزد برده، دوربین موبایل تازه خریده شده ی همسرک شکسته، پسرک ١ هفته ست که سرمای شدید خورده همراه با سرفه های دردناک و خودم هم از دیروز سرمای شدید خوردم بی سرفه ی دردناک!

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها : کریسمس ، من


 

you can take people out of Middle East but you cannot take Middle East out of people...

پ.ن: با دیدن افراد پیرامونم به این جمله یقین پیدا کردم!

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۱
تگ ها : مشاهدات


 

پیاده روی های گاه و بی گاه در هوای نسبتا سرد این روزها به گمانم در حال نتیجه دادنه، به این فکر می کنم که این موجود نرمی که کنارم خوابیده و همه لحظه های من رو بازتعریف کرده دوست داشتنی ترین اتفاق زندگیم محسوب میشه، پر از فراز و نشیب بوده هست روزهای ما با هم، خیلی خیلی لحظه های سخت رو با هم تجربه کردیم و خیلی خیلی خیلی بیشتر لحظه های خوش و شعفی عمیق

ولی

باید بپذیرم که من آدم مادری کردن مدام نیستم، من عاشقشم ولی دلم برای لحظه های با خودم تنها بودن و رها شدن از نقش مادری و همسری تنگ شده، من دوست دارم گاهی تنها بیرون برم بی غم کالسکه و شیر و غذا، سینما برم، اگر زندگی این همه تنها بودن رو به من نمیداد دوست داشتم پسرک رو بسپارم به دست های پر مهر مامانِ همشیه چشم به راه و با همسر بریم سفر، لحظه های دو نفره رو تجربه کنیم در فضای ٣ نفره جدید، این مسائل در ادبیات سنتی مادرانه جرمه و غیر قابل پذیرش ولی من این تیپ مادری رو بیشتر دوست دارم و فکر می کنم نه ذاتم به یه مامان ١٠٠ درصد میخوره و نه این روش رو برای بچه درست می دونم.

خلاصه اگر خانواده ی دلسوزم اینجا بودند، اگر به خاطر شرایط اقتصادی این زندگی دانشجویی نبود شاید بهتر میتونستم خودم باشم، یقین دارم که از تک تک لجظه های این تجربه جدید کامل استفاده کردم ولی دلم لک زده که کمی هم هویت اجتماعیم عیان بشه.

 

  
نویسنده : قلب خوشبخت ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠
تگ ها : من ، غُر